تبلیغات
" بر و بچه های آمار(89) دانشگاه دامغان " - قصه ی غصه...

*به نام خدایی که آمار همه رو داره ولی لو نمیده*

قصه ی غصه...

کی این مطلبو گذاشته؟ :پریسا حیدری
کی؟:شنبه 22 مهر 1391-02:18 ب.ظ

با چهره ی آدمها قصه میسازم .دوست داشتنی تر است هر طور که بخواهم به قصه هایشان آب و تاب میدهم.بعضی ها هم همیشه محکومند به مهر سکوت! نه اینکه من سختگیر باشم،در واقعیت که زبانشان بند نمیشود.

 حداقل در خیالم کمی بهشان استراحت میدهم...

 اصلن شاید بگذارم این پیر مردی که تا بحال بی کلاه ندیدمش و همیشه ی خدا دم غروب، سر نبش کوچه آتش روشن می کند و عطر هیزمش مستم،چند ساعتی برایم بلند بلند آواز زیر لبش را بخواند ،     کسی چه میداند...