تبلیغات
" بر و بچه های آمار(89) دانشگاه دامغان " - چ چ چ چ ...ش ش ش

*به نام خدایی که آمار همه رو داره ولی لو نمیده*

چ چ چ چ ...ش ش ش

کی این مطلبو گذاشته؟ :حمید نوری
کی؟:پنجشنبه 10 اسفند 1391-03:25 ب.ظ

چندنفر داشتن میرفتن كوه، سرپرستشون (كه از قضا لكنت زبون هم داشته) از وسط راه شروع می‌كنه میگه: چ چ چ... . ملت اول یكم نگاش می‌كنن ببینن چی‌میخواد بگه،‌ بعد می‌بینن نمی‌تونه حرفش رو بزنه، بی‌خیال میشن و راه میافتن، این بابا هم همه مسیر همینجور هی ‌میگفته چ..چ..چ.. وقتی میرسن بالا میخواستن چادر بزنن سرپرسته بالاخره میگه: ‌چ..چ..چا..چا..چا..چادر یادم رفت! ملت میگن ای بابا رودتر می‌گفتی، حالا باید برگردیم پایین! تو راه برگشت سر پرسته هی میگفته: ش ش ش.. ولی ملت دیگه شاكی بودن و كسی توجه نمی‌كرده، وقتی می‌رسن پایین یارو بالاخره میگه: ش..ش..ش..شو..شو..شوخی كردم!